امروز رفتم دانشگاه ...یکی از واحد های خیلی قدیمی مونده بود که این ترم آخری باید برش میداشتم ..این درس رو می بایستی که ترم 5 بر میداشتم .....به هر حال مونده بود دیگه .....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خلاصه رفتم سر کلاس ....همه بچه ها تازه نفس بودند.....همه مشتاق ، همه عاشق .

اتفاقا بغل دست من یه دختر خانمی نشسته بود  که یکی از آقایون همکلاسش هم از  بیرون دائم صداش می کرد...بماند که چقدر اینا با هم خندیدند  و بهشون خوش گذشت......

.................

.................

..................

حالا منو میگی داشتم خفه میشدم .....

................

.................

..................

واسه یه لحظات طولانی چنان دلم برای مهندس تنگ شد که داشتم خفه میشدم ...این دو تا کبوتر عاشق هم داشتن دیگه کم کم رو اعصاب من راه می رفتن ...منم که قدرت خدا محو این دو تا شده بودم انگار نه انگار که کلاسه ..یه وری نشسته بودم  و دستمم زده بودم زیر چونه ام  و این دو تا رو نگاه می کردم .....

 

......................

.......................

....................

در واقع اصلا اونا رو  نمی دیدم ...خودم و مهندس رو میدیدم ..

چقدر اون موقع ها دوسش داشتم .....

میز آخر نشسته بودم ( کلاس طراحی بود ..به جای صندلی میز داریم ) ...وحشتناک تر اینکه استاد هم میز جلوی ما نشسته بود ...بوی عطرش اذیتم میکرد......از اون سالها هنوز همون عطر رو میزنه ...همون بویی که من و مهندس در کنار هم استشمامش می کردیم .......

................

...............

.................

استاد که منو شناخته بود هی بر می گشت من رو نگاه میکرد ....اصلا نگاهش نمی کردم ....جون همیشه مهندس هم توی این جمع بود ...اما این بار .....

نمی خواستم تنها خاطره های خوب با مهندس بودن رو با صحنه های جدید جایگزین کنم ....

اون موقع ها کلاس واسه من فقط با مهندس معنی داشت ...

 همه چی در مهندس خلاصه می شد ....

خنده ، تفریح  ، درس ، همه چی .....

اون موقع ها خیلی با هم دعوا مون نمیشد .....اون موقع ها همیشه مهندس مغرور بود

اون موقع ها همیشه  مهندس ، مهندس بود ......

اون موقع ها همیشه مهندس بزرگ بود ....

اون موقع ها همیشه مهندس عزیز بود ...

اون موقع ها همیشه مهندس مهربون بود ...

اون موقع ها همیشه مهندس باید می بود تا من خوشحال باشم .....

................

..............

.................

اون موقع ها همون موقع هایی بود که اگه مهندس ناراحت میشد ، من غم دنیا رو داشتم ....

اون موقع ها همون موقع هایی بود که مهندس بهم میگفت حرف رفتن رو نزن ....

اون موقع ها همون موقع هایی بود مهندس واسه همه چی معلم من بود ....

اون موقع ها همون موقع هایی بود که ...........

اون موقع یه عالمه موقع بود .....

.................

....................

.................

اگه مهندس اونجا بود ، قطعا گریه ام می گرفت ....اما اونجا نبود  و من فقط بغض کردم ....

همه اون کلاس خاطره بود واسم ....همه اون .

الانم که دارم اینا رو می نویسم ، اونقدر این بغض شدید شده که نمی تونم خودمو کنترل کنم ....

هر از گاهی اشکم دیگه تحمل نمی کنه  و می ریزه ...اما باید نگهش دارم ......

...............

.................

................

قرارم با خودم به اشک ریختن نبود ....

..............

................

..............

از کلاس اومده بودم بیرون...یه کم نشستم و هوای تازه زدم به صورت از اشک نریخته ، خیسم ...( چه جمله ای  شد )

ای بابا هر جا میرم که همون حال بهم دست میده ...

...........

.............

.............

آخه این جا ...همون جایی هست که همیشه با مهندس میشستیم و حرف میزدیم......

دیگه داشتم کلافه میشدم ...بلند شدم رفتم یه  دوری زدم توی دانشکده...

یه کم حالم جا اومد ....

دوباره بهد از یه 15 دقیقه ای رفتم سر کلاس.......

.............

..............

...........

اه.................دوباره حالم بد شد ....

..........

..........

...........

اون دو تا کبوتره هنوز هم خوشحال بودن.....انگار از آخر و عاقبت کارشون بی خبرن ....

بوی عطر استاد و نگاه استاد و کلاس و حتی ساعت کلاس هم همه اش دوباره داشت واسم تکرار میشد ...فقط مهندس نبود .....

.............

.............

............

چقدر تحمل کردم تا استاد یه تایم استراحت داد .....رفتم پیشش .سلام و احوال پرسی کرد....

گفت شما خوبین ..دوستاتون خوبن ؟

می خواستم خفه اش کنم ...مرد حسابی به تو چه ربطی داره که دوستام خوبن یا بدن ....

اه ...

..................

....................

..................

گفتم خوبن ....سلام میرسونن.( چه خالی بستم )

ازش خواهش کردم بهم اجازه بده که توی کلاس های مقدماتی شر کت نکنم ....خوشبختانه موافقت کرد ...

آخیش...

دیگه مجبور نیستم بشینم و زنده شدن همه خاطره هام رو در وجود دو نفر دیگه ببینم و عذاب بکشم.....

البته می دونم که باز هم میرم  .....

یه جورایی به مهندس نزدیک میشم این جوری....

نمی دونم که دوس دارم این رو یا نه ..اما میدونم که یه جورایی آرومم میکنه .....

............

...........

..........

..............

و اخرش به این فکر می کردم که چرا دوستی من و مهندس این جوری شد؟! .......

چرا ما نتونستیم با هم دوست باشیم؟! ......

و آیا واقعا  " ما  " نتونستیم با هم باشیم  ، یا یکی از  " ما " ؟!

.................

................

..................

 

دیگه نمی تونم تحمل کنم ...اشک هام داره میریزه .....اشکالی نداره ..این جا کسی من رو نمی بینه ......

..............

...............

.................

 

/ 0 نظر / 2 بازدید